سفارش تبلیغ
صبا
























السلام علیک یا صاحب الزمان(عج)

انشاالله روزی لیاقت داشته باشیم که از کارگزاران ارمام شهر مهدوی باشیم


 شب یلدا قدم آرام بردار/کمی هم احترام ما نگهدار

تو میبینی ربابم غصه دار است/بنی هاشم هنوزم داغداراست

صدای العطش در گوش مانده/بدن ها بی کفن هرگوشه مانده

شب یلدا تو هم چله نشین باش/سیه پوش غم سالار دین باش

 

                                                 *****

 یک ثانیه از عمر همین یک شب یلدا
باعث شده تا صبح به یمنش بنشینیم
.
ده قرن ز عمر پسر فاطمه طی شد
یک شب نشد از هجر ظهورش بنشینیم

                                     *****
.

حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد:


پس از طولانی شدن غیبت امام زمان(عج) روزی ظهور خواهد کرد..............


اللهم عجل لولیک الفرج......................

 



نوشته شده در پنج شنبه 91 آذر 30ساعت ساعت 6:58 عصر توسط کارگزار آرمان شهر مهدوی| نظر

 

همیشه هستند کسانی که نمی خواهند پرواز تو را ببینند تو به پرواز فکر کن نه به آنها….

روزت مبارک دانشجو



نوشته شده در پنج شنبه 91 آذر 16ساعت ساعت 12:59 عصر توسط کارگزار آرمان شهر مهدوی| نظر بدهید

آنچه در پی می آید، روایتی است که دکتر چمران از روز 16 آذر 1332 از دانشکده فنی دانشگاه تهران ارائه کرده است :

حدود ساعت 10 صبح موقعی که دانشجویان در کلاس‌ها بودند، چندین نفر از سربازان دسته «جانباز» به معیت زیادی سرباز معمولی رهسپار دانشکده فنی شدند. ما در کلاس دوم دانشکده فنی که در حدود 160 دانشجو داشت، مشغول درس بودیم. آقای مهندس شمس استاد نقشه‌برداری تدریس می‌کرد. صدای چکمه سربازان از راهرو پشت در به گوش می‌رسید. اضطراب و ناراحتی بر همه مستولی شده بود و کسی به درس توجه نمی‌کرد. در این هنگام پیشخدمت دانشکده مخفیانه وارد کلاس شده به دانشجویان گفت: «بسیار مواظب باشید. چون سربازان می‌خواهند به کلاس حمله کنند اگر اعلامیه یا روزنامه‌ای دارید از خود دور کنید (آن روز «راه مصدق» و اعلامیه‏‌های نهضت مقاومت ملی به وفور در دانشگاه پخش می‌شد.) مهندس خلیلی به شدت عصبانی است و تلاش می‌کند از ورود سربازان به کلاس جلوگیری کند ولی معلوم نیست که قادر به این کار باشد» او مهندس خلیلی و دکتر عابدی رییس و معاون دانشکده فنی با تمام قوا می‌کوشیدند از ورود سربازان به کلاس جلوگیری کنند. ولی سربازان نه تنها به حرف آنها اهمیتی ندادند بلکه آنها را تهدید به مرگ کردند. تا بالاخره در کلاس به شدت به هم خورد و پنج سرباز «جانباز» با مسلسل سبک وارد کلاس شدند.

 

آغاز درگیری‌ها

 عده‌ای از سربازان، دانشکده فنی را به کلی محاصره کرده بودند تا کسی از میدان نگریزد. اکثر دانشجویان به ناچار پا به فرار گذاردند تا از درهای جنوبی و غربی دانشکده خارج شوند. در این میان بغض یکی از دانشجویان ترکید. او که مرگ را به چشم می‌دید و خود را کشته می‌دانست دیگر نتوانست این همه فشار درونی را تحمل کند و آتش از سینه پر سوز و گدازش به شکل شعارهای کوتاه بیرون ریخت: «دست نظامیان از دانشگاه کوتاه». هنوز صدای او خاموش نشده بود که رگبار گلوله باریدن گرفت و چون دانشجویان فرصت فرار نداشتند، به کلی غافلگیر شدند و در‌‌ همان لحظه اول عده زیادی هدف گلوله قرار گرفتند. لحظات موحشی بود. دانشجویان یکی پس از دیگری به زمین می‌افتادند به خصوص که بین محوطه مرکزی دانشکده فنی و قسمت‌های جنوبی سه پله وجود داشت و هنگام عقب‌نشینی عده زیادی از دانشجویان روی این پله‌ها افتاده نتوانستند خود را نجات دهند.

 اجساد خون‌آلود شهیدان و آن همه ناله‏‌های پرشورشان نه تنها در دل سنگ این جلادان اثری نکرد بلکه با مسرت و پیروزی به دستگیری باقی مانده دانشجویان پرداختند. هر که را یافتند گرفتند و آنگاه آنها را با قنداق تفنگ زدند با دست‌های بالا به صف و روانه زندان کردند و خبر پیروزی خود را برای یزید زمان بردند تا انعام و پاداش خود را دریافت دارند. در این واقعه مستخدمان و کارگران دانشکده فنی بی‌اندازه به دانشجویان کمک کردند.

 به این ترتیب سه نفر از دوستان ما بزرگ‌نیا، قندچی و شریعت رضوی شهید و بیست و هفت نفر دستگیر و عده زیادی مجروح شدند. هنگام تیراندازی بعضی از رادیاتورهای شوفاژ در اثر گلوله سوراخ شد و آب گرم با خون شهدا و مجروحین در آمیخت و سراسر محوطه مرکزی دانشکده فنی را پوشاند، طوری که حتی پس از ماه‌ها از در و دیوار دانشکده فنی بوی خون می‌آمد. ماموران انتظامی پس از این عمل جنایتکارانه و ناجوانمردانه از انعکاس خشم و غضب مردم به هراس افتاده برای پوشاندن آثار جرم خود خون‌ها را پاک کردند ولی ماه‌ها اثر خون در گوشه و کنار دیده می‌شد و سال‌ها جای گلوله‌ها بر در و دیوار دانشکده فنی نمایان بود و تا زمین می‌گردد و تاریخ وجود دارد، ننگ و رسوایی بر کودتاچیان خواهد بود.



نوشته شده در پنج شنبه 91 آذر 16ساعت ساعت 12:47 عصر توسط کارگزار آرمان شهر مهدوی| نظر بدهید

 

 سالروز پاکترین، زلالترین، شادترین و مقدس ترین پیوند هستی مبارکباد . . .

 

. سالروز ازدواج حضرت زهراوعلی - www.up2.irannab.com

 

مظهر احسان و جود خالق یکتا علیست / نور بخش ماه و خورشید جهان آرا علیست

در میان کل مردان ز ابتدا تا انتها / در مقام همسری، زیبنده ی زهرا علیست

 

                                                                                                     سالروز ازدواج حضرت زهراوعلی  - www.up2.irannab.com

 

                                                                                                                                            

دیدم که به عرش شور و شوقی بر پاست / برپا گر این بزم شعف ذات خداست

گفتم  به خرد  چه  اتفاق  افتاده / گفتا که عروسی علی و  زهرا است

سالروز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه مبارک باد

 سالروز ازدواج حضرت زهراوعلی  - www.up2.irannab.com

 

 

 



نوشته شده در چهارشنبه 91 مهر 26ساعت ساعت 7:2 عصر توسط کارگزار آرمان شهر مهدوی| نظر بدهید

 

 

لباس یاس بر تن کرد زهرا

                کنار دست او بنشست مولا                     

   محمد خطبه خواند زهرا بلی گفت

 
غلط گفتم بلی نه یا علی گفت
 

  سالروز ازدواج حضرت زهراوعلی  - www.up2.irannab.com


 

 

 

 



نوشته شده در چهارشنبه 91 مهر 26ساعت ساعت 6:52 عصر توسط کارگزار آرمان شهر مهدوی| نظر بدهید

در ایـنـجـا حـضرت از من خواست که وى را با دخترش تنها بگذارم . من بیرون رفتم وآن دو با هم خلوت کردند.

رسول خدا(ص ) ضمن احوالپرسى از دخترش , نظرش را راجع به شوهرش جویاشد.

فـاطـمـه (س ) در پاسخ گفت : البته که او بهترین شوى است . اما زنانى از قریش به دیدنم آمدند و حرفهایى زدند. به من گفتند: چرا رسول خدا(ص ) تو را به مردى که از مال دنیا بى بهره است تزویج نمود؟

حضرت فرمود: دخترم ! چنین نیست , نه پدرت ونه شوهرت هیچیک فقیر نیستند,گنجینه هاى طلا ونقره زمین بر من عرضه شد ومن نخواستم .

دخـترم ! اگر آنچه را که پدرت مى دانست تو نیز از آن آگاه بودى , دنیا وزینتهاى آن درچشمانت زشت مى نمود.

به خدا قسم در خیر خواهى براى تو کوتاهى نکردم . تو را به همسرى کسى دادم که اسلامش از همه پیشتر وعلمش از همه بیشتر وحلمش از همگان بزرگتر است .

دخـترم ! خداى متعال از جمیع اهل زمین , دو کس را برگزیده است که یکى پدر توودیگرى شوى تو است .

دخترم ! شوهر تو نیکو شوهرى است مبادا بر او عصیان کنى .

سپس رسول خدا(ص ) مرا صدا زد وبه داخل فرا خواند. آنگاه فرمود: عـلـى ! بـا هـمسرت مهربان باش , بر او سخت نگیر وبا وى مدارا کن , چه اینکه فاطمه پاره تن من اسـت . آنچه او را برنجاند, مرا نیز برنجاند, وهر چه که او را شاد کند مرا نیزشادمان سازد. شما را به خدا مى سپارم و او را به پشتیبانى شما مى خوانم .

بـه خـدا قسم تا فاطمه زنده بود, هرگز او را به خشم نیاوردم وهرگز چیزى که بر خلاف میل او بود مرتکب نشدم . فاطمه نیز چنین بود, هرگز مرا به خشم نیاورد واز فرمانم رخ نتافت , چون به او مى نگریستم دلم آرام مى گرفت و زنگار حزن واندوه از سینه ام زدوده مى گشت ....

قـال عـلـى (ع ):... وامـرنـى بـالخروج من البیت و خلا بابنته و قال : کیف انت یا بنیة ؟

و کیف رایت زوجک ؟

قالت له : یا ابة , خیر زوج الا انه دخل على نساء من قریش و قلن لى :زوجک رسول اللّه (ص ) من فقیر لا مال له ! فقال لها: یا بنیة ! ما ابوک بفقیر و لا بعلک بفقیر و لقد عرضت على خزائن الارض من الذهب والفضة فاخترت مـا عـنـد ربـى عزو جل یا بنیة ! لو تعلمین ما علم ابوک لسمجت الدنیا فى عینیک و اللّه یا بنیة ! ما آلوتک نصحا ان زوجتک اقدمهم اسلاما و اکثرهم علما واعظمهم حلما, یا بنیة ! ان اللّه عزوجل اطلع الـى الارض اطـلاعة فاختار من اهلها رجلین فجعل احدهما اباک و الاخر بعلک , یا بنیة ! نعم الزوج زوجک لا تعصى له امرا.

ثـم صـاح بـى رسول اللّه (ص ) یا على ! فقلت : لبیک یا رسول اللّه ! قال : ادخل بیتک والطف بزوجتک وارفـق بـها فان فاطمة بضعة منى , یؤلمنى ما یؤلمها و یسرنى ما یسرها,استودعکما اللّه و استخلفه علیکما.

فـو اللّه مـا اغضبتها و لا اکرهتها على امر حتى قبضها اللّه عزوجل و لا اغضبتنى و لاعصت لى امرا و لقد کنت انظر الیها فتنکشف عنى الهموم و الاحزان .... (2



نوشته شده در چهارشنبه 91 مهر 26ساعت ساعت 6:39 عصر توسط کارگزار آرمان شهر مهدوی| نظر بدهید

جهیزیّه بهترین عروس

 

در مورد زمان ازدواج حضرت زهراء سلام اللّه علیها بین مورّخین و محدّثین اختلاف نظر است ؛ ولى مشهور آن است که حضرت در سنین ده سالگى به ازدواج امیرالمؤ منین ، امام علىّ علیه السلام در آمد، که در ماه مبارک رمضان نامزدى و خطبه نکاح واقع شد؛ و در ماه ذى الحجّة مراسم عروسى انجام گرفت .

]در این که مهریّه حضرت فاطمه سلام اللّه علیها و نیز جهیزیّه اش چه مقدار و چه وسایلى بوده ، بین نویسندگان اختلاف نظر است که در این نوشتار اشاره اى به مشهور گفتار تاریخ نویسان مى شود:

مهریّه حضرت فاطمه سلام اللّه علیها: دوازده و نیم وَقیه مى باشد که هر وَقیه معادل چهل درهم مى باشد، بنابر این مهریّه آن حضرت پانصد درهم بوده است .

و بعضى گفته اند: چهارصد مثقال بوده ، که هر هفت مثقال ، معادل ده درهم مى باشد.

و عدّه اى هم گفته اند: چهارصد و هشتاد درهم بوده است .

صورت جهیزیّه : طبق روایتى چنین آمده است ، که حضرت علىّ علیه السلام شتر خود را به مبلغ چهارصد و هشتاد درهم فروخت و آن را به عنوان مهریّه تحویل رسول خدا صلّلى اللّه علیه و آله داد، و حضرت رسول آن ها را در اختیار عمّار یاسر و بعضى دیگر از اصحاب خود قرار داد تا براى دخترش بهترین عروس دنیا جهیزیّه خریدارى نمایند.

صورت جهیزیّه به این شرح مى باشد:

1 پیراهن عروس ، به قیمت هفت درهم .
2 عبا چادر قُطوانى کوفه اى .
3 پوشیه ، براى پوشش صورت از دید نامحرمان.
4 رو انداز سیاه رنگ .
5 تخت خواب ، جهت ایمنى از حیوانات گزنده .
6 دو عدد گلیم کتانى مصرى .
7 چهار عدد بالش و متکّا، که درون آن ها از گیاهان خشک و خوشبو پر شده بود.
8 یک عدد پرده نازک از جنس پشم .
9 یک قطعه حصیر، از اطراف بَحرین قَطَر .
10 دستاس ، جهت آرد کردن گندم و.... از سنگ ساخته شده بود.
11 قدح و طشت مِسّى ، براى خمیر کردن آرد و شستن لباس .
12 ظرف آب مشگ ، که از پوست بزغاله بود.
13 قدحى چوبى براى شیر و دوغ .
14 مشگ کهنه ، جهت سرد شدن آب .
15 آفتابه و لگن .
16 بستو سبز رنگ ، جهت روغن و ... .
17 کترى سفالى ، شبیه آفتابه .
18 فرش از پوست حیوان ، جهت نشستن .
19 مشک آب ، براى کارهاى متفرقه .
(1)

عروس به سوى حجله یا خانه بخت

در احادیث متعدّدى وارد شده و نیز مورّخین ثبت کرده اند:

چون جشن عروسى حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه علیها برگزار شد و خواستند که آن عروس بى همتا را به خانه سعادت و بخت ببرند، جبرئیل ، میکائیل و اسرافیل علیهم السلام به همراه هفتاد هزار فرشته در مشایعت آن عروس شرکت کردند.

پس مرکب حضرت رسول صلّلى اللّه علیه و آله را که به نام دُلدُل معروف بود آوردند و عروس را برآن سوار نمودند.

و لِجام آن را جبرئیل علیه السلام در دست گرفت و اسرافیل کنار مرکب مواظب عروس بود و میکائیل نیز مُشک و عنبر دود مى کرد.

هنگام حرکت عروس از منزل پدر به سوى منزل سعادت یعنى خانه شوهر جبرئیل تکبیر مى گفت و دیگر همراهان و مشایعت کنندگان نیز مى گفتند: ((اللّه اکبر)). و از همان زمان بود که شعار تکبیر و صلوات در مجالس عروسى و جشن هاى مذهبى مرسوم گردید.

در برخى از روایات گفته شده که در شب عروسى ، یک ظرف شیر توسّط حضرت رسول صلّلى اللّه علیه و آله براى عروس و داماد فرستاده شد و فرمود که آن را بیاشامند. و در بعضى دیگر از روایات چنین آمده است که صبح عروسى ، خود حضرت رسول براى عروس و داماد شیر آورد و فرمود: بیاشامی

صبح عروسى ، پدر عروس جهت دیدار داماد و عروس به منزل ایشان تشریف آورد و ضمن تبریک و تهنیت و بیان تذکّراتى به هر دو نفر، فرمود:
فاطمه جان ! تو را به شخصى شوهر دادم ، که سرور تمام صالحان و نیکان دنیا و آخرت مى باشد.

و سپس خطاب به داماد کرد و فرمود: این دخترم بسیار عزیز است ، پس هر که او را گرامى دارد، مرا گرامى داشته و هر که به او توهین نماید، مرا توهین کرده است . و نیز فرمود: خداوند، زمین را مهریّه و صداق دخترم فاطمه قرار داد؛ پس هر که روى زمین راه رود و مخالف وى باشد، همانا غاصب خواهد بود.
(2)

 



نوشته شده در چهارشنبه 91 مهر 26ساعت ساعت 6:34 عصر توسط کارگزار آرمان شهر مهدوی| نظر بدهید

نان جوین مدینه یا زندگى در کنار خلیفه

hمام جواد علیه السلام به دعوت و اصرار ماءمون خلیفه ى عباسى ، مجبور به ترک مدینه و اقامت در شهر بغداد، و زندگى در کنار خلیفه .

مردم براى جلب توجه مردم ، و تقویت پایه هاى حکومت خود، امکانات و وسایل آسایش و رفاه زندگى دنیوى را، براى امام فراهم نمود.

حسین مکارى مى گوید: یک بار که به منزل امام جواد علیه السلام در بغداد وارد شدم و وضع زندگى ظاهرى وى را مشاهده کردم ، پیش خود گفتم : او هرگز به موطن خویش (مدینه ) باز نمى گردد!

ناگهان متوجه شدم ، امام علیه السلام سر به زیر انداخت ، و سپس سر را بالا آورد، رنگ چهره و رخسارش به زردى گرایید، و با حالتى از خشم و غضب به من فرمود: اى حسین ! نان جوین و نمک سائیده در شهر مدینه و در کنار حرم جدم رسول خدا، هر آینه برایم بهتر و محبوب تر از این وضعیتى است که مشاهده مى کنى !

با این سخن امام ، متوجه شدم که سخن سرى و مخفیانه ى من که هیچ غیر از خودم به آن آگاه نبود، موجبات ناراحتى وى را فراهم نموده ، و او با این سخن شیرین و بیدارگر، از ضمیر و باطن من خبر داد، و به من فهماند که او به دنیا و و ظواهر آن دلبستگى ندارد(169).

پاسخنامه ى فراموش شده و خبر از بیمارى

محمد بن فضیل صیرفى نامه اى به امام جواد علیه السلام نوشت و در آن سؤ ال کرد: آیا سلاح پیامبر نزد شماست ؟ ولى فراموش کرد نامه را خدمت حضرت به فرستد.

مى گوید: در کمال ناباورى شخصى از حضرت آمد و نامه اى که در آن دستور فرموده بود تا بعضى از احتیاجات حضرتش را فراهم نمایم ، نوشته بود: سلاح پیامبر نزد من است ، و این سلاح مانند تابوت در میان قوم بنى اسرائیل است ، وقتى که هر امامى از ما از دنیا مى رود آن را به دست امام پس از خودش مى سپارد.

او مى گوید: جهت زیارت خانه ى خدا به مکه مشرف شده و پس از آن قصد زیارت حرم نبوى در مدینه را داشتم . من در مکه بودم و امام جواد علیه السلام در مدینه ، مطلبى در ذهن داشتم که غیر از خدا هیچ کس از آن باخبر نبود. وقتى که وارد مدینه شده و به دیدار حضرت شتافتم ، فرمود: از آنچه در ذهن دارى استغفار کن ، و از اینگونه نیتها پرهیز و دورى کن .

یکى از افرادى که با من دوست بود، پرسید: قصه چیست ؟ گفتم : به هیچ کس نخواهم گفت .

هنگام وداع و خداحافظى فرمود: یکى از پاهایت درد خواهد گرفت و دچار بیمارى مى شود. پس صبر کن ، و هر کس از شیعیان ما اگر در برابر بیمارى صبر داشته باشد، و زبان به شکایت نگشاید، خداوند پاداش هزار شهید به او مى دهد.

به طرف مکه در حرکت بودم ، در بین راه یکى از پاهایم مشکل پیدا کرد، و چندین ماه از درد و رنج ناراحت بودم .

سال بعد جهت زیارت خانه ى خدا به شهر مکه سفر کرده و خدمت آن حضرت رسیدم ، عرض کردم : جانم به فرایت اى پسر رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ، درد پا آسایش را از من گرفته است ، دعایى بخوانید تا بهبود پیدا کنم .

فرمود: آن پایت که اکنون درد مى کند خیلى مهم نیست : پاى سالمت را بیاور تا دعایى بر آن بخوانم .

امر امام را اطاعت نموده و پایم را جلو آورده و حضرت دعایى خواند، پس ‍ از حرکت کردن احساس کردم که پاى سالم من آثار درد در آن ظاهر شد، ولى درد و رنج پس از مدتى کوتاه از بدن و پاهاى من بیرون رفت و سلامتى و صحت دوباره را باز یافتم

 



نوشته شده در دوشنبه 91 مهر 24ساعت ساعت 7:41 عصر توسط کارگزار آرمان شهر مهدوی| نظر بدهید

به دیوار قفس بشکسته ام بال و پر خود را
زدم تنــهای تنـها ناله های آخر خود را
درون شعله همچون شمع سوزان آتشی دارم
که آبم کرده و آتش زده پا تا سر خود را
قفس را در گشوده صید را آزاد بگذارید
که در کنج قفس نگذاشت جز مُشتی پر خود را
بزن کف پایکوبی کن بیفشان دست، امّ الفضل
که کُشتی در جوانی شوهر بی یاور خود را
بیا و این دم آخر به من ده قطره ی آبی
که خوردم سالها خون دل غم پرور خود را
 چه گویی ای ستمگر در جواب مادرم زهرا
اگر پرسد چرا لب تشنه کُشتی شوهر خود را
اجل بالای سر، من در پی دیدار فرزندم
گهی بگشوده ام گه بسته ام چشم ترِ خود را
به یاد شعله های ناله ی إبن الرّضا «میثم»
سِزَد آتش زنی هم نخل، هم برگ و برِ خود را
حاج غلامرضا سازگار میثم

 



نوشته شده در دوشنبه 91 مهر 24ساعت ساعت 7:30 عصر توسط کارگزار آرمان شهر مهدوی| نظر


سلام ما به رخ انور امام جواد
درود ما، به تن اطهر امام جواد
غریب بود و غریبانه جان سپرد و نبود
کسى به وادى غم، یاور امام جواد
*****
ای شیعه بزن ناله و فریاد امشب
از غربت آن غریب کن یاد امشب
مسموم شد از زهر، جواد بن رضا
در حجره ی در بسته ی بغداد امشب



ابن الرضا به حجره غریبانه جان سپرد
او شمع جمع بود و چو پروانه جان سپرد
مسموم شد ز زهر جگر سوز اُمّ فضل
از روی شوق در ره جانانه جان سپرد
*******
گشته عالم غرق ماتم در عزاى جوادالائمه
کرده زهرا ناله بر پا از براى جوادالائمه
یوسف زهرا به سن نوجوانى گشته مسموم
مى‏ دهد جان در میان حجره ‏ى در بسته مظلوم
*******
گشته عالم، غرق ماتم
در عزای جواد الائمه
کرده زهرا ناله برپا
در عزای جواد الائمه
شد ز بیداد، شهر بغداد
کربلای جواد الائمه


*******
در میان حجره یا رب کیست غوغا میکند
شکوه زیر لب ز بی رحمی دنیا میکند
همسرش از فرط شادی و شعف کف میزند
زین عمل خود را به عالم خوار و رسوا میکند



مظلوم تر از جواد، بغداد نداشت
آن مظهر داد، تاب بیداد نداشت
می خواست که فریاد کند تشنه لبم
از سوز عطش، طاقت فریاد نداشت



نوشته شده در دوشنبه 91 مهر 24ساعت ساعت 7:29 عصر توسط کارگزار آرمان شهر مهدوی| نظر بدهید

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin